خرید بک لینک
كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدابگردد و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت. نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود. مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛ درخت زير لب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي و بي رهاورد برگردي. كاش ميدانستي آنچه در جستوجوي آني، همينجاست. مسافر رفت و گفت يك درخت از راه چه ميداند، پاهايش در گِل است، او هيچگاه لذت جستوجو را

برچسب: نویسنده: سام کاشفی تاريخ: شنبه 28 خرداد 1401 ساعت: 14:28

صفحه بندی